شاهدخت سرزمین ابدیت

حالم امروز پر از بودن توست...

که بنشینی کنارم رو به آن دیوار

همان دیوار پر از پنجره های چوبی

و من از کودکی ام با تو سخن ها گویم

از همه ناگفته ها...از همه آرزوها

دست هایم باز است...

و پر از خواهش تو...

و پر از عطشی که دستان تورا می خواهد

گفته هایم این است:

که تو این جایی و هر لحظه دلم می خواهد

دست خود را به تمنای رسیدن به تو پرواز دهم

اما...سرنوشت می گوید...

این رسیدن را بارها...خودش از کف دستان زمین خط زده است

و همین تقدیری است که به اندام نحیفم لرزه می آویزد

ناگفته هایم را...تو بگو

                       آرزوها به کنار

من فقط می خواهم که به دیوار تنم سنگ زنم

و از این همه سنگ...این همه آهن که چه تنگ بر تنم چسبیده اند

روح این کودک پنج ساله ی خود را رهایی بخشم

و از آن در پشتی گذرم...

بروم روی قطار...تا که باد مخمل روی سرم را بنوازد چون تار

و از این حسی...که هم اکنون پر از بودن توست پر و خالی گردم

حالم امروز پر از بودن توست

                              همه ی حسم توست...

من کجای این قصه گرفتار شدم؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

تلخ شدی سارا...خیلی تلخزبان

۱۹:۱۹ / ۲۰:۲۰ / ۲۱:۲۱ ....به یادته...یا شاید این قراریه که فقط سارا گذاشته؟! یعنی:به یادشی...

نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |